مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.
آنها عاشقانه همدیگر را دوست داشتند
زن جوان:یواش برو من می ترسم.
مرد جوان: نه اينجوری خیلی بهتره.
زن جوان: نه خواهش می کنم من خیلی می ترسم.
مرد جوان :باشه اما باید اول بگی که من و دوست داری.
زن جوان :خیلی دوستت دارم .حالا می شه یواشتر بری؟
مرد جوان:مرا محکم بگیر.
زن جوان:خوب باشه یواش تر برو.
مردجوان:باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت من و برداری وبذاری سر
خودت .آخه نمی تونم راحت برونم.اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شد.برخورد موتورسیکلت با ساختمان حادثه آفرید.
در این سانحه که به علت بریدن ترمز موتور سیکلت روی داد یکی از دو سرنشین زنده ماند ودیگری جان سپرد.
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کندبا طرفندی کلاه کاسکت خود را به معشوقش دادو خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنودو خودش رفت تا او زنده بماند.
:: بازدید از این مطلب : 924
|
امتیاز مطلب : 529
|
تعداد امتیازدهندگان : 146
|
مجموع امتیاز : 146